تبليغاتX
شعر و زندگی روزمره

شعر و زندگی روزمره

شعرهایی کوتاه درباره زندگی روزمره ما

برای مامان آوین

 

 

 

 

 

 

چه خوب است کسی را داشته باشی

که بگویی من مامان اویم

چه شیرین است کسی را داشته باشی

که بگویی او مامان من است

چه عالی است در این میانه زیستن

چه بی نظیراست این خانه

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/27ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

پسر باشی یا دختر

الهی نیک باشی و خوش اقبال

فراخ روزی و  پاک سیما

دوستت دارم

- با همه نا خوشی هایی که برایم آوردی-

خوش باشی گندمک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/22ساعت 6 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

کودک شده ام

تا درکش کنم

درک کودکی که منم سخت است

بیچاره مادرم!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/19ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

گاهی حضور گندمک را حس می کنم

کنار گوشم پشت شیشه عینکم

گاهی بویش را می شنوم: بوی شیرین موهای چرب

گاهی نگرانش می کنم یا خوشحالش

گندمک با من است

باید آرامتر و شادتر زندگی کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/08ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

کودکم در راه است

من در راهم

دوست دارم زودتر برسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/13ساعت 4 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

این شعرهای سرد

کبریت خیس و خسته ی احساسند

روشن نمی کنند و نمی سوزند

اندوه این اجاقک بی رونق

 

بادا جرقه ای برسد با باد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/01ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

لبخند هایم دارد تمام می شود

چه خوب که می آیی

تا  خورشیدم شوی

بی هراس از همهمه ابرها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/01ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

تو در راه خانه ای

من در راه تو

تو خانه ی منی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/01ساعت 7 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

این دو سال های زندگی

بی صدا عبور می کنند

فکر می کنم

زوج بودن تمام زندگی

شاهکار خلقت است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/01ساعت 2 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

کاهو تر از هویج

رژیمم گرفته اند

از قند بوسه های تو

                من چاق می شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 5 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

امشب که خسته بودی و در خواب

بیدار مانده ام

تا بار سخت فکر و خیالت را

بر دوش خود کشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 5 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

کافی است آدم یک مادر ماه داشته باشد

تا چشم و دلش سیر باشد

ازهرچه دیدنی است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 5 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

بیا با هم برقصیم

این مهمترین کار روی زمین است

که از ما بر می آید

بی آنکه مجوز بخواهد

از دیوانسالاری عظیم هیچ ها

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/23ساعت 11 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

چشمهایت را بگشا

آغازم کن

در من بخوان، بشنو صدایت را

بیدارم کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/02/11ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

یک چاردیواری ساده را

می توان خانه نامید یا سر پناه

اما وقتی در دلش نشستی

و زار زار گریستی

دعا کردی

و آرام شدی

می شود یک نفر

یک دوست

می شود یکی از ما

ما سه نفر...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/01/05ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

چهارشنبه سوری

دلم را آتش زدم

و مویه کنان از رویش پریدم:

زردی من از توست...

آه ...

زردی من از توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/24ساعت 1 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

صدایت زدیم

دعوتت کردیم

همراهیت کردیم

تا آنکه...

اکنون بی صداییم

سر در گریبانیم

همراهمان نیستی

و ما در بازارهای عید

دنبال سین های بی نظیری می گردیم

که اندوه سالمرگی مان را

به شادی و امید سال نو

تحویل کند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/17ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

اسباب کشیدن ها

مارا با وسایلمان نزدیک می کند

با خانواده هامان هم...

همینش را شکر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/16ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

هنوز هیچ نشده

آنقدر به خانه ی تازه عادت کرده ام

که درین خانه غریبی می کنم

نیمی از وسایل زندگی اینجا

نیمی آنجا

من و تو خسته و مغشوش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/12ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

خبری احتمالی بود

که آن مرد کشنده ی بیمار

فرار کرد

باشنیدنش اشکم جوشید

از رنج سالیان آن مردم

خدا کند به واقعیت برسد

آن خبر شادی آور...

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/07ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

نی نی برایت قصه خواهم گفت

از درس هایم حرف خواهم زد

از لحظه ها و یادهایی خوب

روزی که مرد من، پدر، آمد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/12/05ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

نی نی! برایت شعر خواهم خواند

از روزهایی غرق در تشویش

از روزهایی خسته و خالی

از مردمانی بی هم و بی خویش

 

 

نی نی!برایت باز خواهم گفت

آن روزها رفتند و ما هستیم

یعنی دلت را دست غم نسپار

حالا که دل دادیم و پیوستیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/03ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

حاصل بازنگری پایان امسال:

قبول دارمت

قبول دارمم

راضیم

شکر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/03ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

روبروی خودم می ایستم

در سه سال گذشته

چه یاد گرفتم

از جهان؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/03ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

می نشینی کنارم

حرف می زنی

جهان قرار می گیرد

از چرخیدن بی وقفه اش...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/03ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

روبروی خودم ایستاده ام

می شناسمم

نمی شناسمم

کارد بحران روی استخوانم

طوفان در کاسه ی سرم

آرامم

و به پایان جهان فکر می کنم

پیش از آنکه امروز بگذرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/03ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سپهری  | 

یعنی چقدر می گذرد تا من

یک آدم پسند دلم باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/02ساعت 3 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

تقدیم به آن ناراستگوی

روبروی آینه بایست

و دروغ هایت را برای خودت تکرار کن

 باورش آسان است؟

از مهارت خود لذت ببر

در برگرداندن حقایق، بی رنج...

روبروی آینه مایست

ناراستی دو برابر می شود

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/29ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

کودکم را در امان خواهم داشت

از اینکه آنچه را در مدرسه می آموزد

تنها مطالب درست دنیا بداند 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/29ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سپهری  | 

دل و دل های دم رفتنم بیجا نیست

آنقدر که پریشان می شوی

در همین دوری کوتاه

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/29ساعت 0 قبل از ظهر  توسط سپهری  |